تبليغاتX

JavaScript Codes مــــــــــوج عــــــــشـــــــــق
مــــــــــوج عــــــــشـــــــــق
فقط عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــق
توجو توجو!!!!!!

از دوستان عزیزی که با حضور سبزشون توی این وبلاگ من رو مورد لطف خودشون قرار دادن ممنونم.هر کس که توی قسمت نظرات سایتش رو بگذاره علاوه بر این که سایتش توی لینکدونی میره در ضمن نام سایتش هم به آی دی خودم که تا حالا ۸۰ تا آی دی رو Add کردم Sent Too All میشه.در ضمن باید ببخشید که نمیتونم زود به زود وبلاگم رو آپ کنم.

 هر کس که میخواهد وبلاگش رو توی لینک دوستان بذارم لطفاً توی قسمت نظرات آدرس وبلاگش رو بنویسه پس از صحیح بودن آدرس ، وبلاگش می یاد توی این سایت. 

|+| نوشته شده توسط عاشق بی کس در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 1:6 قبل از ظهر |

آف خونه
این بار میخوام چند تا از آف های با حال رو براتون بگذارم:

ميدوني فرق تو با توپ فوتبال چيه؟ اونو بايد تلاش کني تا گلش کني , ولي تو خودت گلي.

اگر زنبور نيشت زد ناراحت نشو چون اون فهميده تو گلي.

ميدوني چرا خدا به همه دو تا دست , دو تا پا , دو تا چشم داده , اما فقط يکي دونه قلب داده؟ براي اين که بگردي , اون يکيش رو پيدا کني.

يک دعا ميکنم بگو آمين : خدايا , آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گداشت. تو در  تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نگذار.

 چشم هاي تو مثل درياست اجازه مي دي جوراب هايم رو توش بشورم.

روي صفحه قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق به من خنديد و گفت من بي سوادم.

رو برگ گل نوشتم من تو را دوست دارم ولي افسوس تو مثل بز برگ ها رو خوردي.

ميدوني فرق تو با گاو چيه ؟ شوخي کردم بابا ناراحت نشو به دل نگيرهيچ فقي با هم نداريد.

دنيا ديگه مثل تو نداره , نداره , نه ميتونه بياره ,چون نسل دايناسورها منقرض شده.

    وقتي گريه مي کنم تو را در ميان اشکهايم مي بينم ولي اشکهايم را پاک ميکنم تا کسي تو را نبيند.

|+|

کانال تلویزیون
چرا مردان مرتب کانال تلویزیون را عوض می کنند؟

مردی که جلوی تلویزیون نشسته و با کنترل از راه دور تلویزیون کانال ها را تغییر می دهد٬ به شدت مورد تنفر زن است.مرد می نشیند و بدون توجه به برنا مه ها کانال عوض می کند.این حرکت به این معناست که او روی صخره ی خودش نشسته و حتی عوض شدن صحنه ها را نمی بیندSad.او به دنبال نقطه ی پایان داستان می گردد.با عوض کردن کانال او می تواند مشکل خود را فراموش کرده٬ به آدم های توی تلویزیون نگاه کند.زنان کانال عوض نمی کنند.آنان به برنامه نگاه می کنند و به دنبال خط سیر داستان هستند نه نقطه ی پایان آن.احساسات و روابط شخصیت های داستان برای زنان اهمیت داردRazz.عادت روزنامه خواندن مردان مثل همین تلویزیون تما شا کردن زنان است.زنان باید بدانند وقتی مردی دست به عوض کردن کانال یا خواندن روزنامه می زند٬ نه می تواند چیزی بشنود ٬ نه می تواندچیزی رابه خاطربیاورد.بنابراین نباید آنان را به صحبت واداشت . در چنین مواقعی زن باید حرف زدن با مرد را به وقت دیگری موکول کند.به یاد داشته باشید که گذشتگان مردان طی میلیون ها سال عادت داشته اند که ساکت و آرام روی تخته سنگی بنشینند و در انتظار حرکت جنبنده ای به افق چشم بدوزند.طبیعی است که چنین حالتی به یاری مرد امروزی بیاید و به او آرامش ببخشد.Surprised
 

|+|

شقايق تشنه!!!
به نام خدايي كه تو را آفريد ...
تقديم به او ... همنفس دور از من ...
 
سلام بهار زندگيم . خوبي گلم ؟؟؟ مثل هميشه ... همون مزاحم كوچولو كه داره با يادت نفس ميكشه . اين بار در جواب نامه هايي كه ... دوستت دارم . يا حق ...

نامه ي تو چقدر زيبا بود ... هر خطش را سه مرتبه خواندم ...
بعد آن را به روي يك دفتر ... تانخورده قشنگ چسباندم ...
نامه ي تو چقدر خوشبو بود ... بوي گلهاي رازقي ميداد ...
حرفهايت هنوز هم طعم ... عطر پائيز عاشقي ميداد ...
گفته بودي عجيب دلتنگي ... دل من هم براي تو تنگ است ...
پيش من هم غروب غمگين است ... پيش من هم طلوع كمرنگ است ...
خوشم آمد چقدر دانايي .. حالي از حال من نپرسيدي ...
ولي از پشت قاب دلتنگي ... زردي ام را چه زود فهميدي ...
ياس زرد دو خانه آنورتر ... داشت ديشب تورا دعا ميكرد ...
تشنه بود و نبودي و او داشت ... التماس پرنده ها ميكرد ...
گفته بودي ز غيبت باران ... باز هم درد مشترك داريم ...
تا بخواهي شقايق تشنه ... گل سرخ پر از ترك داريم ...
دوريت كار دست من داده ... فاصله كه ميان ما كم نيست ...
هيچ كس روزگار و اقبالش ... مثل ما بي نشان و مبهم نيست ...
فكرت اينجا ميان گلدان است ... جلوي چشم آرزوهايم ...
تو خودت را به جاي من بگذار ... تو دلت سوخت من چه تنهايم ؟؟؟
سالها ميشود كه با عكست ... توي اين شهر زندگي كردم ...
با يكي دو تماس كوتاهت ... ماه ها رفع تشنگي كردم ...
ولي آخر چقدر بنشينم ... نامه اي حرف روشني چيزي ...
گل خشكي ميان اين كاغذ ... كه به آن وعده اي بياميزي ...
بنويس از خودت از اين نامه ... دو سه خط مختصر فقط فهرست ...
فقط اين بار خواهشي دارم ... عكس تازه براي من بفرست  ........................................

بازم مثل هميشه ... منتظر جوابتم ... خداي نور و ابريشم ... قرارمون همون جايي كه ... يه دنيا عاشقشم ...

كسي كه بيشتر از همه دوست دارم هاي دنيا دوستت دارد ... عاشق بی کس
|+|

توجو توجو!!!!!!

حرف های عاشقانه شما دوستان

|+| نوشته شده توسط عاشق بی کس در شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 11:14 بعد از ظهر |

من « تو » را ندارم

                          من ......

دلتنگي هايم همچون شبي بي پايان است ... 

چه بگويم ... ؟ خواستم باشم و درهوايت نفسي تازه كنم ، اما گويي تو را هم

 هوايي نبود ...

 خواستم بودن را در تو حس كنم ، اما گويي تو خود هم نبودي ...

 خواستم در تو بزرگ بودن را تجربه كنم ، اما گويي خودت كودكي بيش نبودي ...

 خواستم .....

 

 مهم نيست چه خواستم و تو چه كردي ... مهم اين است كه تو نيستي ...

 و اين چيزي بود كه هرگز نخواستم ؛ اما تو برايم آفريدي ...

 من « او »  ندارم . نمي دانم بغض چند ساله ي تنهايي ام ، كِي مي شكند ؟

 يعني كسي همدم لحظه هاي خزان زده ام مي شود ؟؟

 در اين روزگار پر از فريب ،

 يعني مي شود دستهاي بي رياي كسي را باور كرد ؟

                                          

|+| نوشته شده توسط عاشق بی کس در شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 1:14 قبل از ظهر |

همیشه در قلب من جایی داری چون دوستت دارم

اگر ابر بودم می باریدم.. اگر خورشید بودم می تابیدم... اگر خدا بودم می آفریدم......

اگر ابر بودی  در انتظار اشکت می نشستم ... اگر خورشید بودی خود را در پرتو.ت گرم میکردم.

اگر خدا بودی خود را در  بنده تو می ساختم  تا بدانی که دو ستت دارم

ودوستیت را به پای هیچ گوهری نخواهم فروخت ویادت را از خاطره محو نخواهم ساخت

وهمیشه در قلب من جایی داری چون دوستت دارم.


عزیزم هر وقت ابرها گریستن وماهیها شنا کردن را فراموش کنند

 آن وقت  به  اینکه دوستت دارم  شک میکنم پس تا ان وقت دوستت دارم

 و می پرستمت

|+| نوشته شده توسط عاشق بی کس در شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 0:48 قبل از ظهر |

نظر یادتون نره
|+| نوشته شده توسط عاشق بی کس در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 0:41 قبل از ظهر |

ای کاش....
   اي كاش مي شدكه آنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،
 
و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست نا زيباي بديها به ما نمي رسيد،
 
چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست. در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم، باران با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز،
 
آري اينگونه مي توان بهتر زيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد.
 

 
زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه.
عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ...
زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.
پس همواره در به روی عشق بگشاییم.
 

 

 
لبخند اقاقيست
 شايد
يا كه زمزمه ي مبهم ماه
شايد راز نهان در لطافت بنفشه باشد
شايد شعور درك بهار يا بودن حيات در رگ خشك زمستان
چگونه باشد
كجا برود
از كجا ، در كجا، به كجا
ذهن من
اين توسن پر همت لجوج
اين تند باد ويرانگر عجول
من به نگارستان وجود رفتم
سيبي روي درخت باغ اشراق عشوه ميكرد
چيدم
رمز بودن ، دانستن نبود
رمز بودن ، آموختن بود
كه چگونه بايد بودن را خواند
بودن داشتن كتاب نيست
بودن آموختن چگونه خواندن است
عشق داشتن رمز شكيباييست
و خدا ،
سرابي دعوت كننده
رفتن و نرسيدن ، و رسيدن و شگفتي
كه تعريف ، تعريف نيست
واژه واژه نيست
آنجا كه قانون باشد ، قانون قانون شكني آسان است
آسمان ، اگر لطفي براي روز تولد اشكم داري
بياموز ، چگونه بيانديشم
من از تو معجزه نميخواهم
كه همين گفتن تنهايي من ، معجزه است
|+| نوشته شده توسط عاشق بی کس در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 2:19 قبل از ظهر |

هرشب از فریاد من بیداره خلق اما چه
سودآنکه باید بشنود بیدار نیست


 بازهم شب شدوتنهایی ودیدارسکوت
خیمه زد کنج دلم سایه دیوار سکوت

 
 دلم همچو اسمان،پرازابرهای بارانیست،
ای کاش دلم امشب بگرید،شایدکه بغض عشق در چشمانم بشکند....

 

  کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
کفشاي پاره ميخريم ....
اسباب کهنه ميخريم .....
بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري 
 
                        
 سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده

|+| نوشته شده توسط عاشق بی کس در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 2:13 قبل از ظهر |